تبليغاتX
کلبه
































کلبه

دل نوشته های دل!

دلی که

 

شکستی

 

را

 

گچ

 چاره نکرد

 

گل

 گرفتمش

.

.

.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:41 توسط مریم|

چشمانم را که می بندم

سایه های سیاهی دنیایم را در بر میگیرند...

مدتی است که لبانم بهم دوخته شده

وفقط به لبخندی سرد ملبس می شوند...


چه خوب بازیگری ام من...

اما من وقتی منم که راز چشمانم را

شبها از متکایم بپرسی...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:11 توسط مریم|

چگونه آرامش را به زندگی خود دعوت کنیم؟

آرامش در همین نزدیکی ماست!

 هر که هستید و هر کجا زندگی می‌کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این وضعیت، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایحاد نمایید. رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک می‌کند و در این مسیر گام بردارید.

ادامه مطلب...

برچسب‌ها: آرامش
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 13:15 توسط مریم|


سردی نفسهایم هنوز هم داغی داغ دلم را یادآورند

دلتنگی هایم نشانه ایست بر آوارگی دلم

سوز ساز های دلم عقل را ویران میکند

دانه های خیسی که روی صورتم به یادگار است

نشانیست بی نشان از برهوت دلم

ناله های شبانه ام ملودی گوش خراشیست

اززخم عمیق روحم


آه چقدر سرد است

واین دستان سرد خودم است که گهگاه

می پیچد به دورم

ونگاهم که هرگاه بسته تر میشود....

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 15:12 توسط مریم|


بهار مبارک
دلتون شاد
جیبتون پر پــــــــــــول
دست ودلتون بــــــــــاز
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:17 توسط مریم|

گلهای ریز صحرایی هنوز عاشقند

حتی حالا...بعد از له شدن

کیست که بفهمدشان؟؟

حتی شبنم هم رویشان نمینشیند...

عاشق کفشهایی اند که لهشان کرد...

و

هربار صدای خنده شان را میشنود...


حالا که ازشان چیزی نمانده

فقط میتوانند نگاه کنند به عشقشان...

هه!!!

گویی کفشها جفت خود را یافته اند...

حالاهم

حتی شبنم رویشان نمینشیند...

بیچاره گلهای له شده...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:57 توسط مریم|

دلم اشک میخواهد

زیر باران...

تک وتنها...

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا کجایــــــــــــــــــــــی؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:40 توسط مریم|

آه هایم را میشمارم
1-2-3-4...
دست به دیوار عمر میکشم
چقدر سرد است
ثانیه ها چه تلخ ودیر سپری میشود
چقدر چشمانم پر ابر وپر باران است امروز
امروز واین روزها
...
تابه کی سهمم اندوه است وانتظار
تا به کی در آسمان با این وسعت حتی ستاره ای ندارم
این روزها بی ماه هم شعر می گویم
...

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:46 توسط مریم|

چقدر این روزهامحتاج نگاهی گرمم

وآغوشی از آن گرمتر

که دربر گیرد تن آرزوهایم را

که التیام بخشد زخم هایم را


کجاست پس؟...


تب تند امیدم به عرق نشسته

ومن بی جان روی تختم به سقفی سپید مبهوتم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:58 توسط مریم|



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 14:45 توسط مریم|


من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آنکه تو بدانی وچه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم شاید راز نگاه گنگم

را بفهمی اما افسوس...

حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی

چه ملتمسانه
دیدارت را آرزو می کنم

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:26 توسط مریم|



برچسب‌ها: برای دریافت رمز درخواست کنید, اگه امکانش بود دراختیارتون میذارم
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:48 توسط مریم|

دوست عزیز وقتی دلتنگ
میشی چکار میکنی؟؟؟



نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 14:18 توسط مریم|

سحر است وبازامشب نرود به چشم خوابی

چه شود  اگر که شاهی  به گدا  دهد جوابی


چو گیاه  بر در تو همه  شب  نشسته   بودم

که مگر گشاید این در ،  به من غمین بتابی


آنکه ازدرت گسسته به فسون چه شوم می خواند

 سر  آن  ندارد  امشب  که  برآید  آفتابی


بگشا  دری  ز دولت ، به  من حزین  و تنها

که تو بحر لامکانی  من خسته  چون حبابی


 ز دودیده خون فشانم زغمت شب جدایی

به  رخم   نمانده  آبی  ،  به  دلم  نمانده  تابی


بگشا   ره   سلامت ،  به  عنایت  و  هدایت

مپسند  که  باز مانم   همه عمر  در  سرابی


تو که جام من شکستی  به دلم  چنین  نشستی

چه شود  اگر بریزی   به  سبوی من شرابی


تو به خاک چون بتابی گل وسرو ولاله خیزد

به چه  چیز ماند  این دل  به عمارت خرابی


دل من خراب تر شو تن من  تو خاک تر شو

گرت آرزوی  گنج است  به خرابه ها  بیابی


چه بگویم  که بیانش  ز توان من برون است

ره خواب من چو بستی بمبند راه مستی


سحر است  و باز امشب  نرود  به چشم خوابی 



منبع :وبلاگ احادیث وروایات ودعا





نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:28 توسط مریم|

در فراسوی این هیاهوی زمان

در پس این رقص مدور عقربه ها

در تب گنگ این شب ها

آیا کسی هست؟

کسی تا برآورد دست دوستی

پس زند هرچه کبر است

هرچه خیانت است

عاشق باشد

عاشق خدا

عاشق زندگی

عاشقعشق

آیا کسی هست؟

تا فانوس دانایی وبینایی را در دست بگیرد

تا راهم را روشن سازد

                      آخر

هرچه می گردم فانوسی نمی یابم

راه گم کرده ای بی مقصدم

در تنگنای دالان دنیا

شاید اگر فانوس تو باشد

سر ز مستی برآرم

شاید اگر فانوس تو باشدمقصدی بیابم

                وای!!!!!!

چقدر متنفرم ازصدای رقص بی امان عقربه ها

همیشه فرصت را از ما می ربایند

همیشه دیر می شود

همیشه نمی شود آنچه باید بشود

آیا کسی هست؟

که متوقف سازد این عقربه های بی رحم را؟؟؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:14 توسط مریم|

شب ودرد

شب و تب

وچشمانی ملتهب که به این تیرگی دوخته شده

چشمان من.

واین روح سرد

روح من.

در سرگردانی ای گنگ دست وپامی زند

ومن

منی که سایه گم کرده ام

منی که بودن را تهی می یابم

منی که به دنبال سایه ام تا آن سوی تیرگی شب سرک کشیده ام

صدایی می آید

صدای کودکی از آنسوی پرچین شب

صدایی که می گرید و کلامی گنگ می بافد

کودکی من

عمق-عمق تهی دل نداشته ی من

واین عمق را هیچ دستی لمس نکرده است

هیچ گوشی صدای مویه های شبانه ام را نشنید

هیچ کس سایه ام را پیدا نکرد

سایه ای که سرکش بود

سایه ای که هنوز در پیچ آن کوچه اسیر است

بارها به کوچه سر زده ام

نمی یابمش

شاید اصلا سایه ای نداشتم !

دور آن چنار چرخیدم

میان علفها دویدم

نیست که نیست

سایه ام را باخود برده!!!

توآن را ندیدی؟؟!!

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:7 توسط مریم|

و من بیچاره تر از هر زمان دیگری

در محبس تنم به دام افتاده ام.

رو به سوی غروب در حرکتم. رو به سوی فنا ونیستی...

سیلاب روان از دیدگانم طاقت را از من ربوده.

این شب را گویی پایانی نیست.

گویی هیچگاه سحر نخواهد آمد.

گویی من در این وادی بی کسی و عطش به دنبال سرابی واهی می گشتم

به غروب می اندیشم.

روبه سوی غروب گام بر می دارم.

چشمانم را از غروب می بندم وبه غروب باز می کنم.

کاش آن غروب هرگز نیامده بود.

کاش قبل از آن غروب نحس پا به سرزمین مردگان نهاده بودم.

کاش نبودم و آن روز نفرین شده نبود...


دیگه نمی تونم اشک بریزم. چشمام هم منو به سخره گرفتن...

گاهی پر میشن امابارشی در کار نیست

من می مونم و حسرت اشک.من می مونم وسکوت.من می مونم و یه

دنیا سوال بیجواب.

من می مونم و یه عالم حسرت...

منم و یه دریا اشک نریخته.من و یه غروب/بغض خشکیده.

من ودستام که میلرزه. من و حرفام که تو گلوم میشکنه وروی زبون نمیریزه.

خلاصه منم وغم....

دلم می خواد بخوابم!!!!!!!!!!!!!

خدایا بذار بخوابم.........

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:1 توسط مریم|

به سان نسیمی آمدی...

ملایم  بی دغدغه‌  متکبر...

آمدی وبه صورتم خوردی!بی آنکه خود بفهمی گیسوانم را پریشان کردی.

در آن هوای سرد پاییزی دیگر هرچه چای خوردم هرچه خود را پوشاندم

تاثیری نکرد تودر جانم رخنه کرده بودی...

چشمانم رابستم.با سرعت گذشتم.          دلم را به لیوان چایم خوش کردم تا شاید گرمم کند...

خودرا به بلندای آسمان سپردم.

تاثیری نکرد تو دیگر با تک تک لحظات به جانم پیوند خورده بودی...

آری سردم بود.سردم است.

دستانم به گاه بیقراری و دلتنگی یخ میزند ونیستی تا ...

نیستی واگر هم باشی نمی بینی

نمیبینی این من تن فرسوده وجان خسته و دل مرده را...

.

.

.

ومن هنوز که هنوزه پس از یک سال ونیم بربام ایستاده ام وبه نسیم بهار خیره شده  

ام که گیسوانم را به بازی گرفته...

وخود میدانم که این بازی را هیچگاه پایانی نیست...

من هنوز به پریشانی گسوانم ودلم در آن غروب خیس می اندیشم...

غروبی که تو به دلم تابیدی!!!

                    واما پریشانی گیسوانم را پایانی نیست...

                        دلم را مشکن و در پا مینداز

                      که دارد در سر زلف تو مسکن

                                     حافظ

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 18:53 توسط مریم|

جهان بر ابروی عید ازهلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چوپشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه باز کشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو برتن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب ونبیدوعود که بود

گل وجود من آغشته ی گلاب ونبید

بیا که باتو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت وشنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصّربه هرچه دید خرید

چوماه روی تو در شام زلف می دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می گردید

به لب رسید مرا جان وبر نیامد کام

که سر رسید امیدو طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش ودر گوش کن چو مروارید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:8 توسط مریم|

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:22 توسط مریم|

روسر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من  خراب  شب گرد مبتلا کن

 

ماییم وموج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی بروجفاکن

 

از من گریز تا تو   هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا  کن

 

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

 

خیره کشی است مارا دارد دلی چو خارا

بکشد  کسش  نگوید  تدبیر  خونبها  کن

 

برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفاکن

 

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دواکن

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 19:41 توسط مریم|

فراموش نکن

انسان روشن بین درهر شرایطی همیشه فلش رو

به سمت خودش می گیره.

درهر یشامدی به دنبال سهم خودش

ازنادانی وخطاوبی توجهی می گرده.

دنبال مقصر نیست.

دنبال کشف خودشه.


برای روبرو شدن با هر پیشامدی 

که تورو بهم میریزه با ساده کردن اون

وپرسش و پاسخ از خودت

اون مساله رو می تونی حل کنی

وریشه ناراحتی وخشم ات رو

پیداکنی.


هیچ کس نمی تواند

چیزی را برشما معلوم کند.

مگر آنچه را که پیشاپیش

در سپیده دم داناییتان

نیم خفته آرمیده است.  

                                                               جبران خلیل جبران


کوچک باش و عاشق

...

که عشق خود میداند

آیین بزرگ کردنت را

!!!


بگذار عشق خاصیت تو باشد

نه

رابطه خاص تو بایک نفر...


زلال باش.

فرقی نمی کند که گودال کوچکی

از آب باشی یا دریای بیکران

زلال باشی آسمانی در توست.


تنها نمانده ای

حامی ات همراه توست

به "او"روی کن...

آنگاه هیچ نیرویی

نمی تواند تورا شکست دهد.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:24 توسط مریم|

عمری به سر دویدم در جستجوی یار

جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود

دادم درین هوس دل دیوانه را به باد

این جست وجو نبود.

 

هرسوشتافتم پی آن یار ناشناس

گاهی زشوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم از اینگونه بی قرار

مشتاق کیستم!

 

رویی شکفت چون گل رویا و گفت:

"این است آن پری که زمن می نهفت رو

خوش یافتم که خوشتر از این چهره ای نتافت

در خواب آرزو..."

 

هرسو مرا کشید پی خویش در به در

این خوش پسند دیده ی زیبا پرست من

شد رهنما ی این دل مشتاق بی قرار

بگرفت دست من.

 

وان آرزوی گم شده بی نام وبی نشان

در دورگاه دیده ی من جلوه می نمود.

در وادی خیال مرا مست می دواند

وز خویش می ربود.

 

از دور می فریفت دل تشنه ی مرا

چون بحر موج می زدو لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شورو التهاب

دیدم سراب بود!

 

بیچاره من که از پس این جست وجو هنوز

می نالد از من این دل شیدا که"یار کو؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب؟

بنما کجاست او..."

 

                                                                                       هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 20:50 توسط مریم|

در دل هوایی دارم

که در عین هوا بودن

خلا است

درسر شوری دارم

که درعین شوق

پر است از نخوت و نخوت

دهانم را باز می کنم

تا شاید

چیزی بر اید

حالیا

هیچش نیست

در سکوتی دست وپا می زنم

که عین فریاد است.

فریادی که از عمق

جان است

لیکن بی صدا!

دلم

تپه ای را می خواهد

خالی از جنبنده تا

درآن هرقدر خواستم

فریاد

زنم .

دلم

اشک می خواهد

آن سان

که سیراب کنم

کویر سرد و تاریک دلم را.

چشمان من

ابریست

لیک

نمی بارد

آن سان که این ابر پاییزی

سنگین شده

وبارشی نیست

تا سبک شود.

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 23:53 توسط مریم|

آری آغاز

                            دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

                                      من به پایان دگر نیندیشم

           که همین

                       دوست داشتن زیباست.

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 3:17 توسط مریم|

 

ای عشق غم توسوخت بسیار مرا

آویخت مسیح وار بر دار مرا

ای چشم سیاه آه ای چشم سیاه

آتش بودی نگاه پنداشتمت

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 0:13 توسط مریم|

سلام به همه ي خواننده هاي عزيز.امروزبه فكرم رسيدكه براتون اسم چندتارمان كه به نظرم قشنگ بودروبنويسم اميدوارم كه به دردتون بخوره.

ساحل آرامش:منيره مهريزي مقدم

پنجره:فهيمه رحيمي

لحظه ي عاشق شدن:ثريامنصوربيگي

رويا:مهناز صيدي

كژال:م مودب پور

دالان بهشت:نازي صفوي

برزخ امابهشت:نازي صفوي

كولي:مژگان مظفري

كسي مي آيد:مريم رياحي

عروسي سكوت:فرنگيس آريان پور

غزال:طيبه اميرجهادي

بخت سپيدزمستان:مهنازصيدي

همخونه:مريم رياحي

دخترآفتاب:سهيلاباميان

تا ته دنيا:سوگنددهكرنژاد

درچشم من طلوع كن:اعظم طياري

ربكا:دافنه دوموريه

 بقيه ي كتابايي كه مينويسم با عرض شرمندگي اسم نويسنده هاشونوندارم!

بادل من بساز-عشق ماندگار-سياوش-جايي كه قلب آنجاست-راحيل-

ديوارشيشه اي-بامداد سرنوشت-به سادگي يك نگاه-هميشه دريادم

خواهي ماند.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:8 توسط مریم|

برای تومی نویسم.برای توکه نیستی که ببینی چه میکشم درفراسوی تنهایی.درکنج شبزدگی.برای تومینویسم تابدانی که چه زجری میکشم تافراموشت کنم.برای توکه هیچگاه نخواهی دانست که دوستت داشتم.برای توکه حالا مطمئن هستم که ازآن من نیستی.برای توکه میدانم بایدبسپارمت به دیگری.برای توکه غرورچشمانت رابسته بود

به توای بی وفا ای سنگدل سلام میکنم.سلامی که همواره معنای خشک وخشن خداحافظ درآن جریان دارد!سلامی که هیچگاه باصدای بلندپیشکشت نشد!سلامی که همیشه درهنگامه ی حضورت درنطفه خفه شد.کلامی دارم باتوای... .(نمیدانم چه بناممت!)کلامی که هیچگاه به گوشت نرسید.کلامی که شاید حتی به ذهنت هم رخنه نکرد.گویمت.حال آنکه به تن سردورق وبااین قلم نه به گوش تو بااین زبان.دیرزمانیست که شوری که درسرم بودجای خودرابه لختی وسستی داده.دیگرنمی اندیشم.دیگرچشمانم رانمی بندم تایاد نفوذ نگاهت ذوبم کند.دیگرچشمانم رابه نقطه ای در دوردست جغرافیای دیوار روبرویم میدوزم.دیگربا ماه سخن نمیگویم.

 این دلم است.دلی که نزدیک به یک سال در آرزوی دیدن توثانیه رابه دقیقه ودقیقه رابه ساعت وساعت رابه روزپیوندمیداد.دلی که درباب توبیش از دو آرزونداشت:قلبت وگرمای دستانت!!!حال آنکه باید یادت رانیزاز مخیله ام دورسازم.

سردی نگاهت به عمق جانم نفوذکرد

و

وجودم را به یغما برد. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:25 توسط مریم|

  • لحظه ای با من باش
  •  
  • تاازآن لحظه برویم تاگل
  •  
  • که ببندم ازنگاه توبه هرستاره پل
  •  
  • لحظه ای بامن باش
  •  
  • لحظه ای بامن باش
  •  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:18 توسط مریم|

زنده بودن اگرچه نفس کشیدن در کنارتوست اما بی حضورآرام تووعشق ومهربانی های توست.مهربان پاییزی من قرار همه بی قراری های من عزیز من میترسم ازآنچه نامش رافراموشی گذارده اندو تو خوب میدانی که چه مظلومانه عشق راسرمیبرد این غفلت فراموشی.این ترس اززندگی بی تو.

وعاشق یاقی ست.

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:25 توسط مریم|


آخرين مطالب
» ..........
» 15:بازیگر...
» چگونه آرامش را به زندگی خود دعوت کنیم؟
» 14
» توجه می نمو؟؟؟!!!
» 13
»
» 12
» 11
» عکسای قشنگ.نظر یادت نره...

Design By : Pichak